روزی روزگاری در روستایی در هند؛
مردی به روستاییها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۱۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستاییها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتنشان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت ۱۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمونها روستاییها دست از تلاش کشیدند.
به همین خاطر مرد اینبار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۲۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستاییها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهایشان رفتند.
این بار پیشنهاد به ۲۵ دلار رسید و در نتیجه تعداد میمونها آنقدر کم شد که به سختی میشد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.
اینبار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون ۵۰ دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر میرفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمونها را بخرد.
در غیاب تاجر، شاگرد به روستاییها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به ۳۵ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به ۵۰ دلار به او بفروشید.» روستاییهاکه [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پولهایشان را روی هم گذاشتند وتمام میمونها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستاییها ماندند و یک دنیا میمون !...
پل زندگی
سال هاي سال بود كه دو برادر در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود با هم زندگي ميکردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد ...
كار به جايي رسيد كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد .
نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟
برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از من به دل دارد، انجام داده است .
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم.نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار.
برادر بزرگ تر به نجار گفت: من براي خريد به شهر مي روم، آيا وسيله اي نياز داري تا برايت بخرم؟ نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چيزي لازم ندارم !
هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود !!!کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟
در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست. وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است...
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم....
گاو ماما می کند......
گوسفند بع بع می کند......
سگ واق واق می کند.......
وهمه با هم فریاد می زنند حسنک کجایی.......
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در انجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی اینه به موهای ژل می زندموهاى حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهاى خود گلت مى زند.
دیروز که حسنک با کبرى چت مى کرد. کبرى گفت تصمیم بزرگى گرفته است. کبرى تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت مى کرد. پتروس همیشه پاى کامپیوترش نشسته بود و چت مى کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد مى کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمى دانست که سد تا چند لحظه ى دیگر مى شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.
براى مراسم دفن او کبرى تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روى ریل ریزش کرده بود. ریزعلى دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلى سردش بود و دلش نمى خواست لباسش را در آورد. ریزعلى چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبرى و مسافران قطار مردند.اما ریزعلى بدون توجه به خانه رفت.
خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالى است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتى مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد . او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد . او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیاى ما خیلى چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب هاى دبستان آن داستان هاى قشنگ وجود ندارد.
چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دوتا از آنها به داخل گودالي افتادند.بقيه
قورباغه ها در کنار گودال جمع شدندو وقتي ديدند گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند
که ديگر چاره اي نيست و شما خواهيد مرد.
دو قورباغه اين حرف ها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند که از گودال بيرون بپرند.اما
قورباغه هاي ديگر دائما" به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد،چون نمي توانيد از گودال خارج شويد،به زودي خواهيد مرد.
بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شدو دست از تلاش برداشت.او بي درنگ به داخل گودال پرتاب شد ومرد.اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد.
بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار،اما او با توان بيشتري تلاش مي کردو سر انجام از گودال خارج شد. وقتي از گودال بيرون آمد ،بقيه قورباغه ها از او پرسيدند:مگر تو حرف هاي ما را نشنيدي؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست.در واقع او تمام مدت فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند.
ارسال شده توسط خانم محمدی
يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!
نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند!
نامه ای به خدا
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.
در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید.
روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!!!
فرشته و خانم میان سال
خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید. از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد. بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراخی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد! بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!! وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟
...
...
...
...
فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت !
یک کشیش جوان که از او دعوت شده بود به عنوان سخنران مهمان در یک کلیسا در روستایی به ایراد خطابه پردازد، راهی طولانی را از منزلش تا آن کلیسا پیمود.
او در راه گرفتار طوفان و کولاک شد، اما خوشبختانه چون خیلی زود حرکت کرده بود، علیرغم وجود طوفان و بارش شدید برف به موقع به آنجا رسید.
وقتی وارد کلیسا شد فقط یک مرد روستایی در آنجا نشسته بود، کشیش قدری منتظر شد تا شاید افراد دیگری نیز به کلیسا بیایند، پس از گذشت زمان و نیامدن کس دیگری، او به آن پیرمرد روستایی نزدیک شد و گفت: فقط شما تشریف آورده اید، به نظر شما من باید چکار کنم؟
پیرمرد لبخندی زد و گفت: من فقط یک کشاورز هستم و چیز زیادی نمی دانم، اما این را می دانم که اگر فقط یک اسب هم در اصطبل داشته باشم، باید به آن غذا و خوراک بدهم.
کشیش جواب داد: بله بله، حرف شما درست است! لذا به جایگاه رفت و مراسم را شروع کرد، و آن را خیلی جدی گرفت. سخنانش بسیار هیجان انگیز و گرم شد. وقتی به قسمت پایانی سخنرانی رسید و به ساعتش نگاه کرد دید یک ساعت و نیم از زمانی که سخنرانی را شروع کرده است، می گذرد.
در پایان از جایگاه پایین آمد و دوباره سراغ پیرمرد رفت و پرسید: خوب، چطور بود؟
پیرمرد لحظاتی فکر کرد و گفت: من یک کشاورز هستم و چیز زیادی نمی دانم، اما این را می دانم که اگر فقط یک اسب در اصطبل داشته باشم، همه بارها را روی دوش او نمی گذارم
نوشته زیر ایمیل یک پسر مستمند برای خداست:
با سلام....
خدا جان!حر فهایم را توی نیمساعت باید برایت بنویسم.خودت می دونی که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفحه ی کلید چقدر عرق می ریزم.
خدا جان!از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که تو یک ایمیل داری که هر روز چکش می کنی٬هم خوشحال شدم و هم ناراحت.
خوشحال به خاطر اینکه می تونم درد دلم رو بنویسم و ناراحت از اینکه ما که توی خونه کامپیوتر نداریم .یک اتاقی مال اقا جان و ننه مان است ویک اتاق هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ و دو تا پشتی نو داریم که اکبر اقا بزاز٬خواستگار خواهرم زهرا برایمان آورده و یک کمد که همه چیزمون همان توست.
آشپز خانه مون هم توی حیاط هست که تازه اقا جان با آجر ساختش.من هم مجبورم برای اینکه به تو ایمیل بزنم دو هفته برم پیش رضا ترمزی کار کنم تا بتونم پول یک ساعت کافی نت را در بیارم.
خدا جان٬جان هر کی دوست داری زود به زود ایمیل هات رو چک کن و جواب مرا بده.من چیز زیادی نمی خوام.
خدا جان٬اقا جانم سه هفته است هر دو تا کلیه هاش از کار افتاده و افتاده توی خونه.خیلی چیزی بدی است.
خدا جان !من عکس کلیه رو توی کتاب زیستم دیدم ٬اندازه لوبیاست.شکم اقا جان هم مثل نان بربری صاف است !برای تو که کاری نداره.اگه می شود یک دانه کلیه برایمان بفرست.من اقا جانم را خیلی دوست دارم.
الان بغض توی گلوی من است.ولی حواسم هست که این ادم های توی کافی نت که همه شیکن٬نوشته های مرا دزدکی نخوونند.چون می دونم حسابی به من می خندندو مسخره ام می کنند.
خدا جان ٬ اگر می شود یک کاری بکن این اکبر اقا بمیرد .ابجی زهرایم از اکبر اقا بدش می اد٬اما ننه می گوید که اکبر اقا شوهر زهرامان بشه٬وضعمون بهتر می شه. خدا جان٬اکبر اقا چهل سال داره و تا حالا دو تا زنش مردند٬ابجی زهرام فقط سیزده سال سن داره.
خدا جان الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حر فهای روی صفحه کلیدروپیدا می کنم.
خدا جان اگر پول داشتم هر روز برای تو ایمیل می زدم.خوش به حال ادم های پولدار که هر روز براین ایمیل می زنند.تازه همایون پسر همسایمون می گفت با تو چت هم کرده ٬ خوش به حالش.
خدا جان اگر کاری کنی٬که حال اقا جانم خوب بشه خیلی خوب می شه.چون فول داده اگر حالش خوب شود برود سرگذر کار پیدا کنه و بعد که پول گیرش اومد یک دوش بخره بزاره توی مستراح.
خدا جان٬ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشه بدش می اد ولی اقا جانم میگه حموم خونه پولدارها هم توی مستراحشون هست.خدا جان ٬ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس ، پاکیه و گفته هرگز به اینجور حمام ها نره.
ولی خدا جان راستش من خیلی از حموم رفتنم می گذره.بدنم بوی بد می گیره و هم کلاسی هایم بد نگام می کنن.
راستی خدا جون٬چه خوب شد به ما تلویزیون ندادی.یه بار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که ادم های توی تلویزیون چه غذا های خوشگلی می خورند ٬ حتماً خوشمره هم هست نه؟
تا سه روز نان و ماست اصلا به دهنم مزه نمی کرد .بعضی وقت ها٬ننه که از رختشویی بر می گرده با خودش پلو می آره.خیلی خوشمزه است. خدا جان.ننه میگه این برکت خداست٬دستت درد نکنه.
راستی خدا جان٬تو هم حتماً خیلی پولداری که خونه ات رو توی اسمون ساختی .تازه من عکس خو نه ی ییلاقی تو رو دیدم.همون که روی زمین هست و یه پارچه سیاه روش کشیدی.خیلی بزرگ هست ها.تازه اون همه مهمون هم داری ٬حق داری که روی زمین نیایی ٬ چون پذیرایی از اون همه ادم خیلی سخته.
ما اصلاً خونه مون مهمون نمی اد ٬چون ما اصلا کسی رو نداریم.ولی اقا جانم میگه که اگر کسی بیاد
ساعتش را می فروشه و میوه و شیرینی می خره.
ما مهمونی هم نمی ریم٬ چون ننه می گوید بد است که یه گله ادم برود مهمانی.
خدا جان وقت دارد تموم می شه ٬ اگه بیشتر پول داشتم می موندم و باز برات می نوشتم.ولی قول می دم دو هفته دیگه که مزدم رو گرفتم باز بیام و برات ایمیل بنویسم.خدا جان به خاطر اینکه درسهام خوبه از تو تشکر می کنم.
تازه به خاطر اینکه همه توی خونه همدیگر رو دوست داریم هم دستت رو می بوسم.
من می دونم که بعضی از ادم های پولدار خودکشی می کنن٬ولی من هیچ وقت خودم رو نمی کشم.
تازه خدا جان٬من ادم هایی رو می شناسم که حتی اسم کامپیوتر رو نشیدند بیچار ه ها ٬شاید از اونها هم دفعه ی بعد برات نوشتم.
خدا جان٬ نامه منو به کسی نشون نده و فقط خودت بخون. صبر کن......
اخ جون٬پنجاه تومن دیگه هم دارم.خدا جان٬جوابم رو بده. فقط تو رو به خدا ٬به خارجی برام ننویس.چون زبانم خوب نیست هنوز.
اخ راستی خدا جان یادم رفت ٬حسن مون داره دنبال کار می گرده.یک کار بی زحمت براش جور کن.هادی هم ابله مر غان گرفته.اگه برات زحمتی نیست زودتر خوبش کن.حسین هم و قتی ننه میره رختشویی همش گریه می کنه.
ابجی فاطمه مون هم چشماش ضعیف شده ولی روش نمیشه به اقا جان بگه ٬چون میگه پول عینک خیلی زیاده.اگه میشه چشمای ابجیم رو هم خوب کن.
خب....وقت تمومه دیگه٬پدرم در اومد٬ خدا جان مهربان.اگه زیاد چیزی خواستم ٬معذرت می خوام ٬هنوز خیلی چیزا هست ولی روم نشد.دست مهربونت رو از دور می بوسم .راستی خدا جان ننه بزرگ ارزو داره که بره مشهد پا بوس امام رضا .یک کاری براش بکن بی زحمت.باز هم دست و پات رو می بوسم.
منتظر جواب و کلیه هستم.دستت درد نکنه
........................................
خواست دکمه ارسال رو بزنه ٬دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی رفت٬ یهو کامپیوتر خاموش شد.
خشکش زد.
صدایی ازپشت سرش گفت :اون سیستم ویروس داره ٬نگران نباش الان دوباره میاد بالا.
اسکناس های مچاله توی عرق کف دستش خیس شد.دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود.یک قطره اشک از گوشه چشمش غلتید روی گونه اش.
بلند شد٬ پول رو داد و از کافی نت زد بیرون ٬توی راه خودش رو دلداری می داد:
دو هفته دیگه باز میام...میام.
با امید روزی که جهان از عدالت پر شود و ریشه ی فقر و گرسنگی از جهان برداشته شود.
آمین یا رب العالمین
"شکر گزاري هاي يک زن"
خدا را شکر که تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم . اين يعني
او زنده و سالم کنار من خوابيده است
****
خدا را شکر که دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاکي است.
اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند
****
خدا را شکر که لباسهايم کمي برايم تنگ شده اند. اين يعني غذاي کافي براي خوردن دارم
****
خدا را شکر که در پايان روز از خستگي از پا مي افتم. اين يعني توان سخت كار كردن را دارم
****
خدا را شکر که بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز کنم. اين يعني من خانه اي دارم
****
خدا را شکر که بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع کنم .اين يعني من در ميان دوستانم بوده ام .
****
خدا را شکر که در جايي دور جاي پارک پيدا کرده ام. اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن
****
خدا را شکر که سروصداي همسايه را مي شنوم. اين يعني من توان شنيدن دارم
****
خدا را شکر که اين همه شستني و اتو کردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم
****
خدا را شکر که هر روز صبح با صداي زنگ ساعت بيدار مي شوم. اين يعني من هنوز زنده ام
****
خدا را شکرکه گاهي اوقات بيمار ميشوم ...که باعث ميشود به خاطر بياورم که اکثر اوقات سالم و سلامت هستم
****
خدا را شکر که خريد هداياي سال نو جيب من را خالي مي کند.اين يعني عزيزاني دارم که مي توانم برايشان هديه بخرم
مثالي در مورد مديريت زمان
يك كارشناس مديريت زمان كه در حال صحبت براي عده اي از دانشجويان بود، براي تفهيم موضوع، مثالي به كار برد كه دانشجويان هيچ وقت آن را فراموش نخواهند كرد.
او همانطور كه روبروي اين گروه از دانشجويان نشسته بود گفت:
"بسيار خوب، ديگر وقت امتحان است!"
سپس يك كوزه دهان گشاد را از زير میز بيرون کشید و آن را روي ميز گذاشت.
پس از آن تعدادی قلوه سنگ كه هر كدام به اندازه ي يك مشت بود را يك به يك و با دقت درون كوزه چيد.
وقتي كوزه پر شد و ديگر هيچ سنگي در آن جا نمي گرفت از دانشجويان پرسيد:
"آيا كوزه پر است؟“
همه با هم گفتند: بله
او گفت: واقعاً؟
سپس يك سطل شن از زير ميزش بيرون آورد. مقداري از شن ها را روي سنگ هاي داخل كوزه ريخت و كوزه را تكان داد تا دانه هاي شن خود را در فضاي خالي بين سنگ ها جاي دهند.
بار ديگر پرسيد: "آيا كوزه پر است؟“
اين بار كلاس از او جلوتر بود، يكي از دانشجويان پاسخ داد: احتمالا نه!
او گفت: ”صحیح“ و سپس يك سطل ماسه از زير ميز بيرون آورد و ماسه ها را داخل كوزه ريخت.
ماسه ها در فضاي خالي بين سنگ ها و دانه هاي شن جاي گرفتند.
او بار ديگر سوال خود را تکرار کرد و این بار منتظر پاسخ نشد.
در اين موقع يك پارچ آب از زير ميز بيرون آورد و شروع به ريختن آب در داخل كوزه كرد تا وقتي كه كوزه لب به لب پر شد. سپس رو به كلاس كرد و پرسيد :
"چه كسي مي تواند بگويد نكته اين مثال در چه بود؟"
یكي از دانشجويان مشتاق دستش را بلند كرد و گفت: اين مثال مي خواهد به ما بگويد كه برنامه زماني ما هر چقدر هم كه فشرده باشد، اگر واقعا سخت تلاش كنيم هميشه مي توانيم كارهاي بيشتري در آن بگنجانيم.
استاد پاسخ داد: نه!
نكته اين نيست، حقيقتي كه اين مثال به ما مي آموزد اين است كه اگر سنگ هاي بزرگ را اول نگذاريد، هيچ وقت فرصت پرداختن به آن ها را نخواهيد يافت!
سنگ هاي بزرگ زندگي شما كدام ها هستند؟
فرزندتان، محبوبتان، تحصيلتان، روياهايتان، انگيزه هاي با ارزش، آموختن به ديگران، انجام كارهايي كه به آن عشق مي ورزيد، زماني براي خودتان، سلامتي تان و ..."
به ياد داشته باشيد كه ابتدا اين سنگ ها ي بزرگ را بگذاريد، در غير اين صورت
هيچ گاه به آن ها دست نخواهيد يافت.
اگر با كارهاي كوچك (شن و ماسه) خود را سرگرم و خسته كنيد، زندگي خود را با كارهاي كوچكي كه اهميت زيادي ندارند پر مي كنيد و هيچ گاه وقت كافي و مفيد براي كارهاي بزرگ و مهم (سنگ هاي بزرگ) نخواهيد داشت.
پس امشب يا فردا صبح، هنگامي كه به اين داستان كوتاه فكر مي كنيد، اين سوال را از خود بپرسيد:
"سنگ هاي بزرگ زندگي من كدام اند؟”
آنگاه
اول آنها را در كوزه خود بگذاريد!
ارسال شده توسط خانم محمدی
مرد قوي هيکلي ،در چوب بري استخدام شدو تصميم گرفت خوب کار کند.
روز اول 18 درخت بريد.رييسش به او تبريک گفت و او را به ادامه کار تشويق کرد.
روز بعد با انگيزه بيشتري کار کرد،اما فقط 15 درخت بريد.
روز سوم بيشتر کار کرد،اما فقط 10 درخت بريد.به نظرش آمد که ضعيف شده است.
پيش رييسش امد وعذر خواست وگفت:<<نمي دانم چرا هر چه بيشتر تلاش مي کنم،درخت کمتري مي برم.>>
رييسش پرسيد:<<آخرين بارکي تبرت را تيز کردي؟>>
او گفت:<<براي اين کار وقت نداشتم.تمام مدت مشغول بريدن درختان بودم.>>
ارسال شده توسط خانم محمدی
بهترين باش.......
اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي ، بوته اي در دامنه اي باش. ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه روييده.
اگر نمي تواني درخت باشي ، بوته باش، اگر نمي تواني بوته باشي ، علف كوچكي باش و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن
اگر نمي تواني نهنگ باشي ، فقط يك ماهي كوچك باش ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه در اين دنيا براي همه كاري هست كارهاي بزرگ كارهاي كمي كوچك و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست.
اگر نمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش اگر نمي تواني خورشيد باشي ، ستاره باش با بردن و باختن ، اندازه ات نمي گيرند هر آنچه كه هستي، بهترين باش
امروز، اولین روز از بقيه عمر شماست، پس اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید
اگر به دنبال موفقیت نروید خودش به دنبال شما نخواهد آمد.
زندگی هنگامی به شما پاداش خواهد داد كه موفقیت را بعنوان یك حق آسمانی پذیرفته و باور داشته باشید. مجبورنیستید در موقعیت موجود باقی بمانید .
این بستگی به تصمیم گیری خودتان دارد . می توانید هر لحظه تغییر كنید
هیچ وقت برای لذت بردن از زندگی و برای عوض شدن دیر نیست.
هرکس که در زندگی زودتر تغییر کند زودتر موفق خواهد شد...
مردي با خود زمزمه مي کرد:خدايا بامن حرف بزن ![]()
يک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنيد
مرد فرياد برآورد خدايا با من حرف بزن ![]()
آذرخش در آسمان غريد اما مرد اعتنايي کرد
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت پس تو کجايي؟
بگذار تورا ببينم ![]()
ستاره اي درخشيد اما مرد نديد
مرد فرياد کشيد : خدايا يک معجزه به من نشان بده ![]()
کودکي متولد شد وباز مرد توجهي نکرد
مرد در نهايت ياس فرياد زد:خدايا خودت را به من نشان بده و بگذار تورا ببينم
از تو خواهش مي کنم![]()
پروانه اي بر روي دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد
ما خدا را گم مي کنيم
در حالي که او در کنار نفسهاي ما جريان دارد
خدا همراه هميشگي سختي ها وخستگي هاي ماست زماني که درمانده به طرفش مي رويم
خيال مي کنيم تنها زماني که به خواسته هاي خود برسيم او ما را ديده وحس کرده
اما گاهي بي پاسخ گذاشتن برخي از خواسته هاي ما نشانگر لطف بي اندازه ي او به ماست
خورشيد را باور دارم حتي اگر نتابد
به عشق ايمان دارم حتي اگر ان را حس نکنم
به خدا ايمان دارم حتي اگر سکوت کرده باشد
تا خدا هست جايي براي نا اميدي نيست
اولين بار که ناسا فضانوردان خود رابه فضا فرستاد متوجه شد خودکارها درجايي که
جاذبه صفر نمي نويسند
براي مبارزه با اين مشکل دانشمندان ناسا يک دهه وقت صرف کردنند وبعد از خرج
شدن 12ميليارد دلار توانستند خودکاري بسازند که در جاذبه صفر در زير آب و بر تمام
تمام سطوح بجز شيشه مينوشت و جوهرش در منهاي 300 درجه سانتي گرادهم يخ نميزد
اما روسها در اين ميان راه حل بهتري پيدا کردند :
! از همان ابتدا با مداد مي نوشتند !
اين مهم نيست که مرگ کي و کجا به سراغتان مي آيد
مهم اين است که شما در آن زمان آنجا نباشيد !
يه خانومي وارد داروخانه ميشه و به دكتر داروساز ميگه كه به سيانور احتياج داره!
داروسازه ميگه واسه چي سيانور ميخواي؟
خانومه توضيح ميده كه لازمه شوهرش را مسموم كنه.
چشمهاي داروسازه چهارتا ميشه و ميگه: خدا رحم كنه، خانوم من نميتونم به شما سيانور بدم كه بريد و شوهرتان را بكُشيد! اين بر خلاف قوانينه! من مجوز كارم را از دست خواهم داد... هردوي ما را زنداني خواهند كرد و ديگه بدتر از اين نمي شه! نه خانوم، نـــه! شما حق نداريد سيانور داشته باشيد و حداقل من به شما سيانور نخواهم داد.
بعد از اين حرف خانومه دستش رو ميبره داخل كيفش و از اون يه عكس مياره بيرون؛ عكسي كه در اون شوهرش و زن داروسازه توي يه رستوران داشتند شام ميخوردند.
داروسازه به عكسه نگاه مي كنه و ميگه: خب، حالا... چرا به من نگفته بوديد كه نسخه داريد؟
نتيجهي اخلاقي: وقتي به داروخانه ميرويد، اول نسخهي خود را نشان بدهيد!
دو تا داستان آموزنده تو ذهنم دارم که میخوام اینجا بنویسم تاهیچ وقت یادم نره
پادشاهی خواب میبینه که همه دندوناش ریخته. دستور میده که تعبیر کننده ای بیاد و بگه که چه اتفاقی قراره بیفته. تعبیر کننده میگه جناب پادشاه به زودی همه بستگان شما از دنیا خواهند رفت. پادشاه عصبانی میشه و میگه ببرید این مردک رو اعدام کنید. پادشاه دستور میده یکی دیگه بیاد و خوابشو تعبیر کنه. یکی دیگه میاد و میگه قربان تعبیر این خوابی که شما دیدید اینکه عمر شما از همه ی بستگانتون بیشتر خواهد بود و پادشاه از این تعبیر خوشش میاد و کیسه ای طلا به او میده.(این تعبیر هم در واقع فرقی با قبلی نداره و طوری دیگه بیان شده)
داستان بعدی اینکه پادشاهی یک پا و یک چشم نداشت و به سه نقاش ماهر دستور میده که عکسشو بکشن. پادشاه بعد از دیدن نقاشی های کشیده شده دستور میده که دو تا از نقاش هارو اعدام کنن و به سومی مقام و سمت میده. نقاش اول پادشاه را خیلی زیبا کشیده بود و در نقاشی او پادشاه دو پای سالم و چشمانی سالم هم داشت ولی پادشاه با دیدن نقاشی میگه من که اینجوری نیستم و تو داری منو مسخره میکنی. نقاش بعدی پادشاه را دقیقا به همون شکل کشیده بود یعنی پادشاه در نقاشی دید که یک چشم و یک پا نداره و با دیدن این نقاشی هم عصبانی میشه و دستور اعدام این نقاش رو هم صادر میکنه.
حالا نقاش سوم چی کشیده بود که مورد تشویق پادشاه قرار گرفته بود؟
نقاش سوم پادشاه رادر حال تیراندازی و سوار بر اسبی کشیده بود که اون پای نداشته پادشاه اون سمت اسب بود و دیده نمیشد و چشم نداشتش هم در حال هدف گیری بود و بسته بود.
نتیجه: می بینید که در این داستان ها ماهیت تغییری نداشته و فقط عوامل منفی حذف شده و تعبیر کننده خوابی که سکه گرفت و نقاشی که سمت بهش داده شد چیزی را تغییر ندادند و فقط واقعیت را به صورت مثبت بیان کردن

