دو تا داستان آموزنده تو ذهنم دارم که میخوام اینجا بنویسم تاهیچ وقت یادم نره

پادشاهی خواب میبینه که همه دندوناش ریخته. دستور میده که تعبیر کننده ای بیاد و بگه که چه اتفاقی قراره بیفته. تعبیر کننده میگه جناب پادشاه به زودی همه بستگان شما از دنیا خواهند رفت. پادشاه عصبانی میشه و میگه ببرید این مردک رو اعدام کنید. پادشاه دستور میده یکی دیگه بیاد و خوابشو تعبیر کنه. یکی دیگه میاد و میگه قربان تعبیر این خوابی که شما دیدید اینکه عمر شما از همه ی بستگانتون بیشتر خواهد بود و پادشاه از این تعبیر خوشش میاد و کیسه ای طلا به او میده.(این تعبیر هم در واقع فرقی با قبلی نداره و طوری دیگه بیان شده)

داستان بعدی اینکه پادشاهی یک پا و یک چشم نداشت و به سه نقاش ماهر دستور میده که عکسشو بکشن. پادشاه بعد از دیدن نقاشی های کشیده شده دستور میده که دو تا از نقاش هارو اعدام کنن و به سومی مقام و سمت میده. نقاش اول پادشاه را خیلی زیبا کشیده بود و در نقاشی او پادشاه دو پای سالم و چشمانی سالم هم داشت ولی پادشاه با دیدن نقاشی میگه من که اینجوری نیستم و تو داری منو مسخره میکنی. نقاش بعدی پادشاه را دقیقا به همون شکل کشیده بود یعنی پادشاه در نقاشی دید که یک چشم و یک پا نداره و با دیدن این نقاشی هم عصبانی میشه و دستور اعدام این نقاش رو هم صادر میکنه.

حالا نقاش سوم چی کشیده بود که مورد تشویق پادشاه قرار گرفته بود؟

نقاش سوم پادشاه رادر حال تیراندازی و سوار بر اسبی کشیده بود که اون پای نداشته پادشاه اون سمت اسب بود و دیده نمیشد و چشم نداشتش هم در حال هدف گیری بود و بسته بود.

نتیجه: می بینید که در این داستان ها ماهیت تغییری نداشته و فقط عوامل منفی حذف شده و تعبیر کننده خوابی که سکه گرفت و نقاشی که سمت بهش داده شد چیزی را تغییر ندادند و فقط واقعیت را به صورت مثبت بیان کردن