تبليغاتX
وبلاگ دانشجويان گروه كامپيوتر(علوم،نرم افزار،آي تي) دانشگاه پيام نور سنندج


| نویسنده اين مطلب : مدیر وبلاگ : ارسلان ناصري | ايميل : Arsalan_Nasery@yahoo.com |

پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟
-
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آن چه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم.
مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي
.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد
:
اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام
!
پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني،

در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي :

صفت اول
:
مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که

دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند
.
اسم اين دست خداست،

او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم
:
بايد گاهي از آن چه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني
.
اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود

و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر،

پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني،
چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.

صفت سوم
:
مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم
.
بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست،

در واقع براي اين که خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.

صفت چهارم
:
چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست،

زغالي اهميت دارد که داخل چوب است.
پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است
.

و سرانجام

پنجمين صفت مداد
:
هميشه اثري از خود به جا مي گذارد
.
پس بدان از هر کارت در زندگي ردي به جا مي گذاري
.
سعي کن حرکات تو هشيارانه باشد
.
بدان که چه مي کني




دسته بندي : داستانك 4

لینک مطلب



| نویسنده اين مطلب : مدیر وبلاگ : ارسلان ناصري | ايميل : Arsalan_Nasery@yahoo.com |

داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد.
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند .پ كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چارهاي نداشت جز اينكه فرياد بزند:
“خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟
هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد.
هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.
هيچگاه .




دسته بندي : داستانك 4

لینک مطلب



| نویسنده اين مطلب : مدیر وبلاگ : ارسلان ناصري | ايميل : Arsalan_Nasery@yahoo.com |

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايروني داريم توي بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جاي لباس و رداي سفيد، همه شون لباس هاي مارک دار و آنچناني ميخوان! هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جايي نميرن! اون بوق و کرناي من هم گم شده... يکي از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبري نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوي دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتي ديدم بعضيهاشون کاسبي هم ميکنن و حلقه هاي بالاي سرشون رو به بقيه ميفروشن .
خدا ميگه: اي جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فرزندان من هستند و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اينها هم که گفتي، خيلي بد نسيت! برو يک زنگي به شيطان بزن تا بفهمي درد سر واقعي يعني چي
!!!
جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روي پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بفرماييد؟

جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلي شلوغه انگار؟

شيطان آهي ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشي به پا ميکنن! تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوري بود و آتيش بازي!... حالا هم که... اي داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!! جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازي نصب کنن




دسته بندي : داستانك 4

لینک مطلب